_ 20/1/98
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 15:46
بسم الله 7 بیدار شدم و سریع شروع کردم ب آماده شدن...تقریبا 8/5 بود ک رسیدم کتابخونه، آدمای زیادی نیومده بودن، ردیف وسط رو ی میز نشستم، سمت راستم میز نبود و سمت چپیم هم صندلی نبود و کل ردیف خالی بود، امیدوار بودم آدمای اطرافم زیر لب نخونن و خداروشکر این طور هم شد...خیلی هم خوب میخوندم و کاملا شیرفهم ...
سوال دارم!!
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 15:46
بسم الله کسی میدونه اسم این نقاشیا و طراحیایی ک هر کسی یچیزی میبینتشون چیه؟؟
_ 25/1/98
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 15:46
بسم الله نزدیکای 8 بیدار شدم و بعد صبونه، زنگ زدم بلیط رزرو کردم، فقط 8 داشت، تو سرویس بهداشتی کیمیا رو دیدم و بهش گفتم ک باهم عصر بریم چنتا کتاب دست دوم بگیرم، گفت تا 11/5 کلاس داره، بعد بریم چون بانک هم باید بره
_ 26/1/98
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 15:46
بسم الله 20 مین ب 7 بیدار شدم و ب روزی فکردم ک نمیدونم قراره چحوری رقم بخوره...ب هیچ کدوم از بچه ها نگفتم ک قراره بابا بیاد دنبالم بجز امیرحسین، منیژه 8 کلاس داشت، تا وقتی بره، ناخونامو گرفتم و جامو جمع کردم، صبونه خوردم و همه ی وسایلامو جمع کردم، چیزایی ک قرار بود بذارم خوابگاه بمونن رو تو ی پلاستی...
_ 27/1/98
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 15:46
بسم الله 6/6 با آلارم موبایلم بیدار شدم ولی افتضاحیه هوای گیلان غالب شد و باز خوابیدم، هر چند 6 ساعت هیچ نخوابیده بودم